1- توی آژانس هستم که هدیه ای را به دوستی عزیز برسانم . راحیل زنگ می زند و در حالی که از خوشحالی نفس نفس می زند می گوید : بابا ! هر جا هستی برگرد بیا خونه . می گم چرا ؟ می گوید : از شرکت سامسونگ زنگ زدند و گفتند : پدرت خونه است ؟ گفتم نه ، گفتند : بگو هر جا هست تا یکی دو ساعت دیگه برگردد خانه ، چون برنده یک جایزه بزرگ شده است که باید به خودش تحویل بدهیم . از راحیل می پرسم : نگفتند جایزه اش چیه ؟ همان طور که خوشحال است ادامه می دهد : چرا ، 5 میلیون تومن پول نقد .
دوستی که برایش هدیه می برم عزیزتر از این است که برگردم . به راحیل می گویم : بگو یا فردا بیایند یا بعدازظهر بیایند کیهان .
نیم ساعت بعد دوباره راحیل زنگ می زند : بابا ! تأکید دارند که حتماً بیایی خونه . ( التماس می کند ) تو رو خدا بیا دیگه ، می ترسم از دستمون بره . می گویم : ناراحت نباش ، اگر برنده شده باشیم بالاخره به دستمون می رسه .
2- بعداز ظهر است که از نگهبانی صدایم می کنند : دخترتان دم در است . وقتی می روم اضطراب شدیدی را در چهره راحیل می بینم . چی شده ؟
- بابا ! من می ترسم . از صبح تا حالا ، از موقعی که اون تلفن زده شده یک پراید سیاه پای پنجره ما ، هی به خونه ما نگاه می کرد . به اون کسی هم که زنگ می زد گفتم با خود پدرم تماس بگیرید ، اما زیر بار نمی رفتند . شماره شون هم یک عددی بود که من نمی تونستم بگیرم ؛ فقط از اونور امکان تماس بود . من هم خیلی ترسیدم . راه افتادم به طرف کیهان . تا سوار تاکسی شهرک شدم پراید راه افتاد دنبالم . سر شهرک ، توی صف خطی های مترو رفتم ، اونها توقف کردند ، سوار که شدم و تاکسی راه افتاد ، اونها هم منو تعقیب کردند . از تاکسی که پیاده شدم و داشتم از پله های مترو پایین می رفتم دیدم اونجا هستند . و می زند زیر گریه .
می خندم . نه برای اینکه گریه راحیل را خنثی کنم ، برای اینکه سه چهار روز پیش خبر ترور فعالان سایبری را توسط شکارچیان سبز دیده بودم که اسم من هم جزو آنها بود . می بینم که ظاهراً خبر خیلی بی ربط و هوا نبوده !
برای راحیل تاکسی دربست می گیرم تا او را به خیابان حجاب محل کار مادرش ببرد و برمی گردم به تحریریه . یعنی اینقدر توی هدف زده ام یا اینها این قدر عقب افتاده هستند ؟
3- امروز که خبر حمله سه موتور سوار به میثم تولایی را خواندم ، به نظرم رسید قصد اینها بیشتر ترساندن است تا ترور کردن . اما راستش از اینکه برای کار من این مقدار قیمت پایین گذاشتند لجم گرفت ؛ یعنی فقط پنج میلیون تومن ؟! دم رفیق شفیقم گرم که قیمت واقعی را او گذاشت : شهادت ...
از حرم که بیرون آمدیم ، کنار مزار شهدای گمنام امامزاده ایستادیم و فاتحه خواندیم .
گفتم : برای من هم دعا کردی ؟
گفت : بله .
پرسیدم برای من چی دعا کردی ؟
- اینکه شهید بشی ... البته پس از عمر طولانی .
* خدایا ! شهادت می دهم که در زندگی ، بهترین دوستان عالم را نصیب من کرده ای .
پ .ن اول : امروز دیدم یکی از بچه های گوگل ریدر ، ده - پانزده نوشته درباره نامردی دوست و ضربه زدنهای او و فکر های اشتباهی که در باره او می کرده نوشته است. وقتی با دوستهای خوبی که دارم مقایسه می کنم خیلی از این جور نوشته ها تعجب می کنم .
پ . ن مهم دوم : امروز پس از یک سفر 24 ساعته به اهواز ، دیدم نمی توانم تحت هیچ شرایطی وارد ایمیل یاهو و مسنجر و مدیریت وبلاگم بشوم و متوجه شدم یک هکر ، هم پسورد وبلاگ ، هم پسورد ایمیل یاهو و هم پسورد فیس بوک مرا دزدیده ، ایمیلیهای مرا خوانده و احتمالاً کارهای دیگری هم کرده است . مشکل وبلاگ را دکتر بوترابی عزیز خیلی فوری حل کرد که از او متشکرم . مشکل ایمیل را با تلاشهایی حل می کردم اما او دوباره ایمیل را در دست می گرفت و این کش و قوس ادامه داشت و ظاهراً دیگر زمین خورده باشد ! اما فیس بوک را هنوز کاری نتوانستم بکنم بخصوص که فیلتر شکن هم نداشتم . بنابر این اگر در این 48 ساعت اخیر یا آتی از طرف من برای کسانی مطالب نامربوط ارسال شده یا می شود ، پیشاپیش - و پسا پس ! _ عذر خواهی می کنم و اعلام می کنم مطالب مندرج احتمالی در فیس بوک تا زمانی که آن را پس نگیرم از اینجانب نیست .
* این است که شهید غسل ندارد ، و شهید کفن ندارد و شهید حساب و کتاب ِ قیامت ندارد . زیرا آن انسانی که گناه می کرد و خطا می کرد ، بودن ِ پیش از شهادت را ، خود ِ شهید ، پیش از مرگ قربانی کرده است ، و اکنون "حضور یافته است ".
* شهادت ، در یک کلمه ، بر خلاف تاریخهای دیگر که حادثه است ، درگیری است ، مرگ تحمیل شده بر قهرمان است ، تراژدی است ؛ در فرهنگ ما یک "درجه" است ، وسیله نیست ؛ خود ، هدف است ، اصالت است ، خود ، یک تکامل ، یک عُلُو است ، خود یک مسئولیت بزرگ است ، خود یک راه نیم بُر به طرف ِ صعود به قلۀ معراج بشریت است ، و یک فرهنگ است .
* شهادت ، دعوتی است به همۀ عصرها ، و به همۀ نسلها ، که : اگر می توانی ، بمیران ! و اگر نمی توانی ، بمیر !
* ما از وقتی که ، به گفتۀ جلال ، "سنت شهادت را فراموش کرده ایم ، و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم ،مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده ایم " ، و از هنگامی که به جای شیعۀ علی بودن و از هنگامی که به جای شیعۀ حسین بودن و شیعۀ زینب بودن ، یعنی "پیرو شهیدان بودن" ، زنان و مردان ِ ما "عزادار ِ شهیدان" شده اند و بس ، در عزای همیشگی مانده ایم !
* اینکه حسین فریاد می زند - پس از اینکه همۀ عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن و کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند - فریاد می زند که " آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟" - هل من ناصر ینصرنی؟- مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سؤال ، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همۀ ماست ، و این سؤال ، انتظار حسین را از عاشقانش بیان می کند ، و دعوت شهادت او را به همۀ کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند اعلام می نماید.
* آنها نشان دادند ،شهید نشان می دهد و می آموزد و پیام می دهد که در برابر ظلم و ستم ، ای کسانی که می پندارید "نتوانستن از جهاد معاف می کند" ، و ای کسانی که می گویید " پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد که بر خصم غلبه شود " ، نه ! شهید ، انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود ، و اگر دشمنش را نمی شکند ، رسوا می کند.
* و شهید ، قلب تاریخ است . همچنانکه قلب به رگهای خشک اندام ، خون حیات و زندگی می دهد ، جامعه ای که رو به مردن می رود ، جامعه ای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده اند ، و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است ، جامعه ای که تسلیم را تمکین کرده است ، جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است ، و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است ، و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است ، شهید همچون قلبی ، به اندامهای خشک ِِ مُردۀ بی رمق ِ جامعه ، خون خویش را می رساند و بزرگترین معجزۀ شهادتش این است که به یک نسل ، ایمان جدید به خویشتن را می بخشد .
* شهید که حاضر است ، در همۀ صحنه های حق و باطل ، در همۀ جهادهای میان ظلم وعدل ، شاهد است ، حضور دارد ، می خواهد با حضورش این پیام را به همۀ انسانها بدهد که وقتی در صحنه نیستی ، وقتی از صحنۀ حق و باطل زمان خویش غایبی ، هر کجا که خواهی باش ! وقتی در صحنۀ حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی ، هر کجا که می خواهی باش ، چه به نماز ایستاده باشی ، چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکی است . شهادت ، حضور در صحنۀ حق و باطل همیشۀ تاریخ است .
* آنها که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند ، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند ، اما کار آنها که از آن پس زنده می مانند دشوار است و سنگین . و زینب مانده است ، کاروان اسیران در پی اش و صفهای دشمن ، تا افق ، در پیش راهش و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش . وارد شهر می شود ...
* اگر یک خون پیام نداشته باشد ، در تاریخ گنگ می ماند و اگر یک خون پیام خویش را به همۀ نسلها نگذارد ، جلاد ، شهید را در حصار یک عصر و یک زمان محبوس کرده است . اگر زینب ، پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید ، کربلا در تاریخ [ محبوس] می ماند و کسانی که به این پیام نیازمندند از آن محروم می مانند و کسانی که با خون خویش ، با همۀ نسلها سخن می گویند، سخنشان را کسی نمی شنود ، این است که رسالت زینب سنگین و دشوار است .
* هر انقلابی دو چهره دارد : چهرۀ اول : خون و چهرۀ دوم : پیام .
* هر کس اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است ، و هر کس که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه ، مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه ، باید بداند که در نبرد همیشۀ تاریخ و همیشۀ زمان و همه جای زمین - که همۀ صحنه ها کربلاست ، و همۀ ماهها محرم و همۀ روزها عاشورا - باید انتخاب کند : یا خون را ، یا پیام را ؛ یا حسین بودن را ، یا زینب بودن را ؛ یا آنچنان مردن را ، یا اینچنین ماندن را . اگر نمی خواهد از صحنه غایب باشد .
* آنها که رفتند ، کاری حسینی کردند
و آنها که ماندند ، باید کاری زینبی کنند
و گرنه یزیدی اند !
پانوشت : گزیده های بالا از کتاب "حسین وارث آدم" ( مجموعه آثار ، جلد ١٩) ، اثر دکتر علی شریعتی به مناسبت ایام محرم انتخاب شده است . روحش شاد.
حسین دیگر هیچ نداشت که فدا کند ، جز جان که میان او و ادای امانت ِ ازلی فاصله بود ... و اینجا سدرة المنتهی است . نه ... که او سدرة المنتهی را آنگاه پشت سر نهاده بود که از مکه پای در طریق کربلا نهاد ... و جبرائیل تنها تا سدرة المنتهی همسفر معراج انسان است . او آنگاه که اراده کرد تا از مکه خارج شود گفته بود : " مَن کانَ فینا باذلاًمُهَجَتَهُ و مُوَطناً علی لِقاءِ الله نفسَهُ فَلیَرحل مَعَنا ، فإنّی راحلٌ مصبِحاً ان شاء الله تعالی."
سدرة المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است ، عقل ِ بی اختیار. اما قلمرو آل کساء ، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی دهند که هیچ ، بال می سوزانند . آنجا ساحت ِ "انّی اعلم ما لا تعلمون" است ، آنجا ساحت علم لدنی است ، رازداری خزائن غیب آسمانها و زمین ؛ آنجا سبحات فناء فی الله است و بقاء بالله ، و مرد این میدان کسی است که با اختیار از اختیار خویش در گذرد و طفل اراده اش را در آستان ِ ارادت قربان کند ... و چون اینچنین کرد در می یابد که غیر او را در عالم ، اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست .
اما چه دشوار می نماید ، طی این عرصات ! آنان که به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین "خون" فاصله است ؛ تا سدرة المنتهی را با پای عقل آمده ای اما از این پس جاذبۀ جنون تو را خواهد برد ... طی این مرحله دیگر با پای پیاده میسور نیست ؛ بال می خواهد ، و بال را به عباس می دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد .
این حسین است که عرصات غایی خلافت تکوینی انسان را تا آنجا پیموده است که دیگر جز جان ، میان او و مقصود فاصله نیست . آنان که با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند که بر بالین علی اکبر "علی الدنیا بعدک العفا" گفته است و بر بالین قاسم " عزّ واللهِ علی عمّک ان تدعوه فلا یجیبک ثمّ لا ینفعک " . و اکنون بر بالین ابو الفضل عباس می گوید :"الآن قد انکسر ظهری و قلّت حیلتی "، اما حجابهای نور را که نمی بینند چه سان از هم دریده و رشته های پیوند روح را به ما سوی الله ، چه سان از هم گسسته ! نه ما سوی الله ، که اینجا کلام نیز فرشته سان فرو می ماند .
مردانگی و وفای انسان نیز بتمامی ظهور یافت و آن قامت مردانۀ عباس بن علی با دستان بریده بر شریعۀ فُرات ، آیتی است که روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است که آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می کند . بعدها امّ البنین "س" در رثای عباس سرود :
یا مَن رأی العباس کرّ علی جماهیر النّقد
و وراه من ابناء حیدر کلّ لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد
دستان عباس بن علی قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد ، اما تا دستان ِ ظاهر بریده نشود ، بالهای بهشتی نخواهد رُست . اگر آسمان دنیا بهشت است ، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علی پرندۀ آن آسمان باشد ؟
فرشتگان ِ عقل ، به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلّیات علم ِ لدُنّی انسان به سجده در افتاده اند تا آسمانها و زمین ، کران تا کران به تسخیر انسان ِ کامل در آید و رشتۀ اختیار دهر به او سپرده شود ؛ اما انسان تا کامل نشود ، در نخواهد یافت که دهر بر همین شیوه که می چرخد ، احسن است . چشم عقل خطابین است که می پرسد : اَتَجعَلُ فیها مَن یُفسدُ فیها و یَسفِکُ الدّماء ؟... اما چشم دل خطاپوش است . نه آنکه خطایی باشد و او نبیند ... نه ، می بیند که خطایی نیست و هر چه هست وجهی است بی حجاب ، حق را می نماید .
هیچ پرسیده ای که عالَم شهادت ، بر چه شهادت می دهد که نامی اینچنین بر او نهاده اند ؟
منبع : کتاب "فتح خون" ، اثر شهید سید مرتضی آوینی ، انتشارات کانون فرهنگی - هنری ایثارگران ، صفحات ١٠٢ تا ١٠۴.




